
امروز دلم را در يک ترانه شرقي شستشو دادم تا وقتي که صداي تو را از گلهاي رازقي مي شنوم بالهاي شعرم جان بگيرند مهربان تر از تو کسي را ندارم که برايش از ديوارهاي خسته از پنجره هاي شعله ور و از نگاههاي مضطرب گل نرگس بنويسم گاهي آنقدر دلتنگت مي شوم که همه رگهاي تنم تبديل به ني مي شوند و ترانه روح نواز خاطرات تو را مي نوازند ديروز پيچک ياد تو از ابيات غزلم بالا مي رفت . شاخه گلي به من تعارف کرد. تمام وجودم به وجد آمد . گل را گرفتم بوييدم و بوسيدم و بر چشم گذاشتم . بر هر گلبرگ با خطي روشنتر از آفتاب نوشته شده بود : تنها تر از تو با شبنم وضو گرفتم و در صفوف پروانه ها به نماز عشق ايستادم امشب هم براي سنجاقکي که اصرار داشت از تو برايش بگويم , گفتم او يک ترانه عاشقانه است. يک غزل ناسروده از حافظ يک نگاه منتظر به در. و يک شاخه براي گريستن . مرا ببخش اينها گوشه اي از وجود تو بود و تو نيستي عزيزم امشب حتي دستم هم به ضريح نگاهت نمي رسد اما هر چه باشي , باورت مي شود تو بهترين براي مني . اين را هم بدان همه جاده هاي خيالم به رويش صبح نگاه تو ختم مي شود ..
تنگ شد از غم دل جاي به من
يک دل و اين همه غم واي به من

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها
بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
| |
نام: | |
ايميل: | |