روزها گذشته از ان روزی که رفتی
وقتی که رفتی من نیز رفتم تا به هرجا که رسیدم شکوه از سیاهی روزگار کنم .
می دانم از اول خودم می خواستم که حس فاصله بین چشم من ونگاهت هر روز بیشتر شود تا که دیگر
دستهایت، دستهایم را نگیرند و دائم تکرار نکنند که دنیا بی پایان است و جدایی نیست...
قانون را شکستم ، مجازاتی نیست
صندوقچه ی خاطراتم را به دورترین نقطه ی فراموشی سپردم و انقدر اشک ریختم نا که رنگ عشق را فراموش کنم .
انتها را دیدم و خدا گفت که غنچه ها منتظر بارانند....
باران کجاست؟!! کدام قطره دستان مرا از باران جدا کرد؟
کدام ابر چشمانم را شست تا تو را نبینم ؟؟
نمی بینم ، دیگر نمی خواهم ببینم، نه تو را و نه قطره های باران را...
اینجا جهنم است و باران بی معناست ...
خدایا کجاست ان بهشت دیرینه ات؟!!
مهمان یادم شو که ذهنم خالی از هر غریبه ایست
حالا که با دلتنگی هایم منتظرت می مانم که در عمیق ترین نقطه ی قلبم خانه داری .
حالا دیگر من هستم و دلتنگی هایم و خدا ، خدا
به یادم بیا...

لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
