دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

مرگ
مرهم درد دل من مرگ من است
زندگی در حسرت و زجر? باعث ننگ من است...
وقت آن شد مرگ آید از پس این عمر دراز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بینم!!!
باید یک روز گذشت از کوچه ارواح خبیث
تا که آزاد شوم زین مردمان حرف و حدیث...
وقت آن شد آشکارا شود این راز و نیاز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بینم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است
سنگ گورم بنهید? هوا بس سرد است!!!
و به پایان سفر نزدیکم
و من از جمع شما خواهم رفت!!!
میروم تا هم آغوشی مرگ?
تا هجوم هجرت?
تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!
و چه احساس لطیفی است عروج!!!
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بینم!!!