مرا ببوس، آرام، آرام ِ آرام، صبر کن، دستت را بگذار روی پشتم، روی سینه ام، نوازشم کن، بناگوشم را ببوس، بناگوشم را که این همه سال دوست داشتی، که در آن اتوبوس قدیمی آن مدرسه ی قدیمی تر مینشستی و از همان زاویه نگاهم میکردی. ببوسم! ببوسم! دستهات گرمند. پوستت داغ است، داغ ِِ داغ. و من اینجا تو را میبینم که سالهاست دوستم داری. اگر این کلاف، باز نبود، اگر تکنیک نبود، چگونه میتوانستی برام بنویسی که این همه سال است دوستم داری؟ سالهاست، از همان شیراز، از همان مدرسه ی دخترانه ناظمیه ی شیراز، از همان اتوبوسی که با هم مدرسه میرفتیم و تو مینشستی پشت سر من، که وقتی باد میآمد، وقتی پنجره ای به سوی خوشبختی باز میشد، موهای من، پریشان، گونه ات را نوازش کنند. بنویس، برام بنویس از همان کتابی که به من هدیه دادی، از همان شاخه گلی که عطری دیگر بر آن زدی... وحشی نباش... من مردهای وحشی را دوست ندارم. آرام باش، آرام، حالا دگمه هام را باز کن، یواش، میبینم. پوستت داغ شده است. من هم داغ شده ام. اما... آرام، آرام باش...
بگو دوستم داری، بگو همیشه، در تمام این سالها دوستم داشته ای، بگو فقط من مالک قلب توام، فقط من... آرام باش... بگذار چشمهای سبزت را ببوسم، بگذار چشمانت را با لبهام ببندم، بگذار دوستت داشته باشم، بگذار فراموش کنم همه ی دردهای این همه سال نحس نکبتی را...
دکترم گفت گنج پیدا کرده ام. گفت: «همه ی زنها آرزوی چنین محبوبی را دارند. خوابش را میبینند و تو... همین تو که در مطب من نشسته ای، به این سادگی از این مرد حرف میزنی...» |